On December 17, 2011

مرد باريك انگليسي، كنار زن دماغ باريكي، رو به روي مرد چيني چاقي نشسته است. بساط چاي و قهوه گوشه ميز مچاله شده و كاغذ و كتاب روي ميز پخش شده.

مرد انگليسي جملاتي را كه مرد چيني مي گويد تكرار مي كند، يا گاهي بخشي از كتاب كلفتي را كه روي ران هايش گذاشته [...]

Continue Reading →

On December 16, 2011

براي من براي من براي من است

Continue Reading →

On December 4, 2011

مال من است مال من، باور كن مال من است

Continue Reading →

On December 24, 2010

آقای راننده تاکسی دنده را چاق کرد و گفت: «ای بابا»، خانم مسنی که در صندلی پشتی دقیقا پشت سر راننده نشسته بود، در پاسخ به راننده سری تکان داد،‌ مرد میان سال کچلی که کنار آن خانم میان سال نشسته بود هم درست به همان شکل سرش را تکان داد. عاقله زنی که کنار [...]

Continue Reading →

On December 24, 2010

دیشب وقتی آمدم خانه متوجه شدم که برای اولین بار در زندگیم هدیه کریسمس گرفته ام. خانم صاحب خانه ام که متواضعانه می گوید هم خانه ام است، زیر درخت کریسمس پلاستیکی بد قواره ای که از دو هفته پیش چراغانی اش کرده، یک سبد پر از شیرینی و شکلات و تی بگ گذاشته بود [...]

Continue Reading →

On December 21, 2010

تازه زبان باز کرده بودم، سی و دو ساله بودم، و هوا سر بود، و من در قطار منتظر بودم، و درهای قطار باز بود، و سوز می‌آمد، و سوز از پاچه شلوارم بالا می‌رفت، و من داشتم به بغل دستی‌ام گوش می‌دادم، که دستش در پاچه شلوارش بود، و با موهای پایش بازی می‌کرد، [...]

Continue Reading →

On December 21, 2010

تا که تاکه تاکه تاکه
تاکه تاکه
تاکه تاک
تیکه تیکه
تیکه تیکه
تاکه تاکه
تاک تاک

Continue Reading →

On July 13, 2010

خانمي بعد از آنکه يك ساعت كل استارباكس را روي سرش گذاشت موفق شد يك نسخه از يك برنامه مديريت محتوي را به بابايي كه قيافه اش شبيه صادق هدايت بود بفروشد. همزمان آقايي كه داشت يك بابايي را برای استخدام اينترويو مي كرد دست طرف را فشرد و گفت با شما تماش مي [...]

Continue Reading →

On July 9, 2010

دستشویی شاش آب جو حرف آبجو دستشویی شاش آبجو حرف دستشویی شاش آبجو حرف مترو خانه دستشویی شاش خواب

Continue Reading →

On September 22, 2009

 اولین بار توی قطار دیدمش. شب سردی بود و قطار هم بخاری نداشت. باران می بارید، مه بود و قطار هر چند دقیقه به چند دقیقه، در ایستگاهی می ایستاد و راننده هر بار که قطار راه می افتاد چند جمله را تکرار می کرد. صدایش بلند، در واگن های قطار می پیچید. واگن ها [...]

Continue Reading →
← Previous Entries
  • Recent Posts

    • 113
    • 112
    • 109
    • 99
    • 98
  • Archives

    • December 2011
    • December 2010
    • July 2010
    • September 2009
    • July 2009
    • May 2009
    • April 2009
    • March 2009
    • February 2009
    • January 2009
    • December 2008
    • November 2008
    • October 2008
    • September 2008
    • July 2008
    • June 2008
    • May 2008

Pages

The Latest

  • مرد باريك انگليسي، كنار زن دماغ باريكي، رو به روي مرد چيني […]

More

© 2011
Platform by PageLines