

گمانم که این آهنگ اولین آهنگ خارجیی بود که شنیدم و خوشم آمد و سال ها ریتمش در گوشم مانده بود و دیشب سرانجام مای آرمی آو لاور رو یادم آمدم امروز سرچ کردم یافتم، همین الان دومی را هم پیدا کردم، ایناهاش.
آقا جانم در فراغ ما شاعر مسلک شده است
دیروز داشتم با آقاجانم تلفنی صحبت میکردم. پرسید میدانی اینجا مخازن آشغال هم خوشبخت و بدبخت دارند؟ گفتم: چطور؟گفت، اینجا در هر خیابان و سر هر کوچه ای چند تا مخزن گذاشته اند که مردم زباله هایشان را بریزند بیست و چهار ساعت شبانه روز تا نیمه پر از زباله هستند، شیرابه سیاهی از زیر تنه شان جاریست و توی حُرم گرمای تابستان وقتی از کنارشان میگذری بوی تند زباله اذیتت میکند، انواع پشه و مگس از داخل شان بلند میشود و مینشیند و همگی خرسند از این خان بیکران به سورچرانی مشغولند.
یک خیابان پائین تر اما، یکی از این مخازن را درست روبه روی یک مغازه گل فروشی کار گذاشته اند، همیشه پر است از شاخه و برگ اضافی و گل های نیمه پژمرده که دیگر خریدار ندارند، وقتی توی حُرم گرمای روز یا خُنکای دلپذیر عصرگاهی از کنار آن می گذری هنوز هم بوی خوش گل از داخل آن به مشام میرسد و وقتی مرد گل فروش بغلی از شاخه و برگ و گل نیمه پژمرده در آن سرازیر میکند ، دستهای پروانه رنگارنگ و کوچک بزرگ به هوا بلند میشوند و منتظرند تا در فرصتی دیگر شاید بتوانند از گل های پژمرده بهره ای دیگر بگیرند. بقیه مخازن از دور با خوشان می گویند : چه مخزن خوشبختی، میشود ما هم یک روز آنجا باشیم ولی هیچ وقت به آرزویشان نمیرسند چون عمرشان کفاف نمیدهد.
این را آقا جانم برایم ایمیل کرده بود
الان در خارج ماه جولای است. می شود چیزی توی مایه های تیر و مرداد خودمان.
الان در خارج دارد باران می بارد و هوا بسیار سرد شده است.
یعنی عمرا در مملکت خودمان الان روی قله توچال هم چنین هوایی پیدا نمی کنید.
ولی خداییش خیلی حال می دهد.
البته در ایران هم یک زمانی حساب بانک سامان داشتم که آن هم جالبی بود برای خودش اما این یکی خب خیلی خارجی تر است.
در روز های گذشته، برای ساعاتی تصمیم گرفتم سگ بخرم، آن هم لابرادور، اما خوب که فکر کردم پشیمان شدم.
به همین سادگی
البته بابای رفیقم خودش آخر فخر فروش بود، قجر بودند دیگر، چاره ای نبود، یادم هست همان وزهای اول که با این رفیقم در حیاط دبستان قدیم می زدیم، باباش که مثل سلطان روی پله های ساختمان مدرسه ایستاده بود به من یک 10 تومانی پاره داد تا برای خودم پیراشکی بخرم، اما من خداوکیلی پول تو جیبی داشتم و به قول بچه ها والدینم هر روز صبح انواع و اقسام خوردنی ها را که در مدرسه به آن ها «تغذیه» می گفتن توی کیفم می گذاشتند.
خلاصه من خواستم اینها را بگویم اما رفیقم و باباش فکر کردند من تعارف می کنم و به زور برای من یک پیراشکی مانده بو گندو از دکه کثافت عباس آقا، بابای مدرسه خریدند و مجبورم کردند تا ته بخورمش، بعد هم فکر کردند که یک گرسنه بدبخت را سیر کرده اند، خلاصه خیلی لجم در آمد.
بگذریم، یکی از مسائلی که این رفیقم همیشه توی سرم می زد «تنیس رفتن» بود. در نتیجه به دلیل تاثیرات عمیقی که این رفاقت در وجود من گذاشت از تنیس و کسانی که تنیس بازی می کنند متنفر بودم، اما امروز خودم دارم می روم راکت تنیس بخرم.
بنابر این اینکه می گویند آدم ها وقتی می آیند خارج عوض می شوند حقیقت دارد.
امروز به حمد الله دماغی داریم.
اگر چه از خانواده بی خبریم و اگر چه آن زن اکراینی که قرار بود بیاید خانه را کمی تمیز کند دودر کرد.
شاید باورش برایتان سخت باشد، اما امروز برای اولین بار در عمرم تنیس بازی کردم.
با رفیق مان بودیم، ایشان هم دفعه اولش بود، اما قبلا با پلی استیشن تنیس بازی کرده بود و این مسئله، همراه با وزن کمتر یا به عباریتی سبکبالی بیشتر، باعث شد موفق شود مرا در سه ست پیاپی شکست دهد.
آقا من همیشه فکر می کردم این آدم هایی که تنیس بازی می کنند، ضربات محکمی به توپ می زنند، اما امروز دیدم که نه، اینطوری ها هم نیست، تازه آدم باید یک جورهایی حتی سرعت توپ را هم با راکت بگیرد.
خلاصه وقتی داشتیم از زمین بیرون می آمدیم جوانکی که امورات زمین ها را انجام می داد، با پوزخندی از کنارمان گذشت.
اما ما نامید نشدیم، به هر حال دفعه اول بود و همه می دانند که هیچ کس از شکم مادرش تنیسور بیرون نمی آید، بلکه این تمرین و ممارست است که در کنار آموزش خوب و پول فراوانی که به جیب صنف زمین تنیس داران می رود است که یک جواب لاقید را تبدیل به مایکل شوناخر می کند.
این وسط شاید جالب باشد که بدانید، یکی از آرزوهای من رسیدن به سمت «مربی تیم ملی» است. البته رشته اش زیاد فرقی نمی کند، ولی خب، فوتبال را ترجیح می دهم، البته آرزوی دیگرم هم، مثل بیشتر آقایان، همچنان خلبانی و بعد هم ملوانی است.
خدا را چه دیدید، با توجه به دامنه تغییرات زندگی ام در چهار سال گذشته، بعید نیست چند سال دیگر روی نیمکت مربی گری، یا در کابین خلبان یا مشغول تماشای این، اردک های قطبی که اسمشان را یادم رفته اما خیلی موجودات باحالی راستی، همه این حرف ها به کنار من یک آرزوی اساسی دارم که با هیچ کدام از این آرزو های درپیت قابل مقایسه نیست، آرزو این است: «ای کاش ریش انبوهی داشتم» در حقیقت این آرزوی اصلی من در زندگی است.
آقا جانم ماشالله اگر تیغ نیندازد هم ریش انبوهی دارند و هم سبیل مرتبی، اما فقط کچلی، نزدیک بینی و البته کمی هم فربهی شکم از آقا جانم به ما ارث رسیده که البته شاکریم و مخلصیم و خدا می داند که بد جور خاطرش را می خواهیم.
روابط خارج از قانون در قوه قضائیه
امشب به میدانی که گویا خیلی قدیم ها میدان مرکزی شهر بوده است رفتم و بازی فوتبال اسپانیا و آلمان را در آن محل از تلویزیون خیلی بزرگی که یک گوشه علم شده بود، دیدم.
همانطور که از قبل پیش بینی می کردم، بعد از بازی طرفداران تیم بازنده یعنی آلمان، خیلی ناراحت و طرفداران تیم برنده، یعنی اسپانیا خیلی خوشحال بودند. به جرات بگویم، از هفته ها قبل این مسئله را پیش بینی کرده بودم و ازاینکه با چشمان خودم درست درآمدن این پیش بینی را دیدم خوشحال شدم.
اصولا شخصا طرفدار تیمی نبودم، چون گفتم هرکدام ببازد ممکن است ناراحت شوم، بنابراین مثل یک مرد، بی طرف ماندم ولی اصولا ته دلم با اسپانیا حال می کردم چون اصولا این کشور بانوان خیلی زیبایی در دامان خود می پرورد که البته امشب به عین دیدم.
نکته دیگری که برایم جالب بود و احتمالا برای شما هم جالب است این بود که برای اولین بار در عمرم یک مراسم اختتامیه بدون سانسور دیدم. البته بازی هم بدون سانسور بود و هروقت دوربین طرف تماشاچیان می رفت مجبور نبودم صورت آقای خیابانی یا تماشاگران یکی از مسابقات باشگاهی امارات را تماشا کنم.
به حمد الله امنیت میدان هم خوب بود و فقط دو تا آدم الکلی کمی با بطری آب جو توی سر هم زدند که اول بساط ملاعبت حاضران شد و بعد هم با تذکر یک آقای پلیس ماجرا تمام شد.
نکته جالب دیگری هم بود و آن تدارک توالت های سیار بود که بسیار کار پسندیده ای به نظرم آمد. البته ایران چون آب جو ممنوع است، زیاد نیازی به خرید این توالت های سیار از کشور های خارجی نیست.
گفتم توالت سیار یاد توالت صحرایی های دوران مقدس سربازی افتادم که چه صحنه های بدیعی می آفرید.
ضمنا با تشکر از تمام عزیزانی که ایمیلی یا حضوری دلیل آپ دیت نشدن وبلاگ دوست داشتنی و پر مخاطب ختم الغرایب را پرسیدند، باید عرض کنم که حقیقتش پسوردش را یادم رفته بود و اصلا آن کلمه ای را هم که باید می دانستم تا پسورد جدید بگیرم را هم یادم نبود این شد که مدتی کار خوابید البته همانطور که حدس می زنید این خالی بندی محض است چون من کلا چهارتا پسورد برای تمام زندگی ام دارم و این چهار تا را هم قشنگ حفظ کرده ام.
در این بین مخصوصا از دوست عزیزم، کمال از نیشابور تشکر می کنم که همیشه به این وبلاگ لطف دارد، کمال عزیزم ممنون.
حالا بد نیست یک بازی وبلاگی هم همینجا راه بیندازیم، چون اخیرا مد شده و خیلی کار جالب و جذابی می باشد. مسابقه این است که هرکس اسم چهار نفر را بنویسد و بعد توضیح دهد که چرا اسم این چهار نفر را نوشته و اسم چهار نفر دیگر را ننوشته است.
از عباس، حمیرا، فریدون و نویسنده وبلاگ خوب سایه بون عشق دعوت می کنم این بازی رو شروع کنن و در وبلاگاهایشان بنویسند و البته همانطور که رسم این بازی های وبلاگی است از دوستان دیگر هم دعوت کنند. فقط تروخدا یادتون نره یادتون نره به منبع لینک بدین...
رفیقم ایمیل زده بود که رفته چهاراه کالج آبگوشت زده مرگ* جای مرا هم خالی کرده. می خواستم بپرسم توی این چند ماه پیکی هم به سلامتی رفیق سفر کرده زده یا نه، یادم رفت.
* خیلی توپ، درجه یک، الگانس...
دیروز دم غروب، خراب شده بود روی نردههای بالکن، زل زده بود به کنج سرخ آسمان و سیگارمیکشید. صندلی برایش بردم؛ نشت، میگفت ته دلش را که شخم میزند هیچ کس را پیدا نمیکند، حالا مانده که خوشحال باشد یا ناراحت.
سیگار پشت سیگار روشن میکرد و حرف میزد، یادم نمانده چه میگفت، تو فکر بودم.
«آقا چه پشم ریزونی بود این بازی هلند و فرانسه، دیدی؟»
شاید باورش برایتان سخت باشد، اما امروز برای اولین بار رفتم یک دکتر خارجی و نسخه یا به قول بچه ها نخسه گرفتم. جزئیات را در پاراگراف اول میخوانید بعد هم یک خاطره خارجی از روابط آدمها در خارج برایتان نقل کردهام، آره.
وارد مطب دکتر که شدم خودم میدانستم چه دارویی میخواهم این بود که به خانم دکتر خارجی گفتم فلان قرص را برای حساسیتم به بهار و سایر فصلها میخواهم و او هم گفت خوب چیزی است، به حسن انتخابم به زبان خارجی تبریک گفت و نسخه را نوشت و من اولین نسخه خارجی عمرم را گرفتم و رفتم داروخانه.
خاطره دیگر هم اینکه دیروز غروب سوار اتوبوس جایی می رفتم که ناگهان پای خانمی خارجی را لگد کردم. طفلک یک چیزهایی که نمیفهمیدم گفت و من هم به زبانی که نمیفهمید عذر خواهی کردم، بعد دیدم همچنان چشم هایش غمگین است رفتم کنارش و بازویش را نوازش کردم و به زبانی که نمیفهمید گفتم که خب ببخشید، کف پایم که چشم ندارد، اتوبوس است و این چیزها... ناگهان لبخند زد و چیزهایی گفت که نفهمیدم اما از حالت چشمهایش فهمیدم که ردیف شده و دیگر ناراحت نیست.
داشت به من، به من لبخند میزد، میفهمید؟ لبخند میزد که همان لحظه اتوبوس به ایستگاه رسید و من با وجدانی آسوده پیاده شدم. خداوکیلی عین واقعیت بود. حالا اگر ایران بود احتمالاً به خاطر نوازش بازوی آن خانم دهانم آسفالت شده بود. این را نوشتم که بدانید تفکر خارجی که از بچگی میگفتند و میشنیدیم یعنی چی، جان مادرتان سعی کنید خارجی فکرکنید.
خاطرات خارجی دیگری هم دارم، اما حال تایپ کردنش نیست باشد روزی دیگر.
البته الان که خوب فکر کردم دیدم در ایران اصلاً امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد چون توی اتوبوس های ایران جا یا به قولی، محل اسقرار زن و مرد جداست.
آخرین باری که دیدمش، مثل خروس مردنی روی تک پله مغازهای نشسته بود و پکهای عمیقی به سیگارش میزد.
مگنوم قرمز آتش زده بود، آدمی که همیشه سفیدش را میکشید، انگشتهای پایش عین سیب زمینی از دمپایی بیرون زده بود، انگشت کوچکهاش خونی بود، به جوب خیره شده بود و پشت سر هم می گفت: «رفاقت خالی بندی است، رفاقت خالی بندی است...»
مرا که بعد از چند پک به جا آورد، گفت: «تو هم خالی بندی، تو هم خالی بستی» دیگر ندیدمش. چندروزی است آخرین شماره ای که از او دارم را هی می گیرم، کسی بر نمی دارد.
روی کاغذ بدهکارش نبودم؛ مرامی اما چرا، بدهکارش بودم، دویست سیصد هزار تومانی شاید.
تهران اگر بودم دربست می گرفتم می رفتم پیاش، اینجا هم با گوگل ارث می روم روی محلشان اما چه فایده.
اگر مرده باشد چه کنم؟
این نوحه اش را هم از همه بیشتر دوست دارم. گاهی وقت ها ساعت ها بدون اینکه به مفهومش فکر کنم به خاطر صدای این خدابیامرز و آهنگ غریبش گوشش می کنم، آره، کلاً با وسعت حوزه علایق خودم هم خیلی حال می کنم.
این هم تصویری هایی از روزهای آخر سید جواد ذاکر در بیمارستان. سید ذاکر ماجرای مفصلی و عجیبی هم دارد که حالا بعدا می گویم.
این هم سید ذاکر که موهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته، لاغر شده و آمده نوحه می خواند.




