کاش بیایی
کاش زود بیایی
کاش مثل آن دفعه
وقتی می آیی
پریود نباشی
کاش زود بروی
مثل آن یکی دفعه
پنج روز نمانی
کاش کمتر حرف بزنی
و دهانت
کمتر بوی غذای مانده و سیگار بدهد
کاش مسواکت را بیاوری
کاش صورتت را بند بیندازی
کاش اپیلیدی ات از یک هفته قبل از آمدنت
نسوخته باشد
کاش اصلا نیایی
گور پدر جاکشت



اولین قهرمان زندگی من، نوحه خوان محلمان بود، سید نصرت. اولین باری که دیدمش، بچه بودم، مدرسه می رفتم. عاشورا بود و رفته بودیم مسجد محل. دسته آمده بود قیمه ای هم خورده بودند و سید نصرت داشت گرمشان می کرد که علم بردارند باز بروند توی محل.

روی پله منبر ایستاده بود و نوحه می خواند و نمی دانم چه شد که صدایش را بدجور بالا برد، بعد هم شروع کرد دیوانه وار حسین حسین گفتن. همان شب وقتی توی حیاط خواستم ادایش را درآوردم سینه ام درد گرفت.

سید نصرت، حسین حسین گویان پای منبر مرد، گفتند سکته کرده، می گفتند بنده خاصی بوده چون هم ظهر عاشورا رفته، هم قبل مرگش نام سید الشهدا روی زبانش بوده و هم روی پله منبر جان داده. زنش هم سال بعد مرد، سرطان داشت. روز مبعث رسول اکرم رفت.

دومین قهرمان زندگی من، حسن بود، پسر سید نصرت، چهار سال از من بزرگتر بود و لب مرز خدمت کرده بود. صدای خوبی داشت و برای خودش صاحب سبک بود. جا پای پدر گذاشته بود به قولی.

حسن زیر پر و بال سید مرتضی برادر ناتنی سید نصرت بزرگ شد. پایه مذهبی محکمی داشت اما یک سال قبل از مرگش عملی شده بود. دو سال قبل از عملی شدنش هم داماد ما شده بود. خواهرم الان بیوه حسن است و توی محل چون عروس سید نصرت مرحوم بوده، احترام دارد. فقط من و خواهرم و پدرم می دانیم که حسن عملی بود.

سومین قهرمان زندگی من، برادرم قاسم بود. قاسم از پارسال به جرم قتل غیر عمد حسن و چند نفر دیگر زندان است و امیدی هم نیست حالا حالاها آزاد شود. قاسم راننده سنگین بود و سر جاده آبعلی دامادمان را زیر گرفت و بعد هم رفت توی صف ماشین های کناره جاده و هفت هشت نفری را کشت.

آن روز عروسی قاسم بود. اصرار داشت که زنش را با کامیون خودش ببرد خانه. داشتیم پشت سرش بوق می زدیم و حسن هم توپ کرده بود و داشت جلوی کامیون تک چرخ می زد که فرمان از دست قاسم در رفت و بدبخت شد.

قاسم صدای خوبی داشت اما سبک نداشت. گاهی با حسن دوتایی نوحه می خواندند اما صدای قاسم لای صدای حسن گم می شد. دوسال آخر که حسن عملی شده بود و صدایش افت کرده بود، قاسم پوزش را می زد.

بعد از ماجرای عروسی قاسم، از بیرون نوحه خوان می آوردیم. محل بدون نوحه خوان مانده بود. یک بار هم یکی از بچه محل ها به من گفت که فلانی چرا نوحه خوان محل نمی شوی؟ هم صدایش را داری هم از بچگی پا منبری بودی وهم داماد مرحوم سید نصرتی. گفتم ای بابا...

چهارمین قهرمان زندگی من، خودم بودم. دو هفته پیش بیست و یکم ماه رمضان، همه جمع بودند و من هم کنج مسجد نشسته بودن و نوحه گوش می دادم که یک دفعه یاد سید نصرت بد جور توی دلم زنده شد. همانجا بلند شدم و شروع کردم یکی از نوحه های معروف سید را خواندم. نوحه خوان که جوانک بلند قد و لاغری بود ساکت شد و اهل محل هم همانجا که بودند نشستند و گوش دادند.

زنم هفته پیش مرد، سر زا رفت. بچه هم مرد، سونوگرافی کرده بودیم، پسر بود می خواستیم اسمش را میثم بگذاریم اما قسمت نشد.

دیروز کامیون قاسم را با سند آزاد کردم. سر جاده آبعلی رفتم وسط چند تا ماشین که کنار جاده سفره انداخته بودند. چند نفری مردند. بعد هم پنجمین قهرمان زندگیم را پیدا کردم. سرباز وظیفه بود، نگهبان بازداشگاه پاسگاه جاجرود. دیروز دم غروب صدای نوحه خواندنش توی بازداشتگاه پیچیده بود. صدایش خیلی شبیه خدابیامرز دامادمان بود. صبح که بیدار شدم نبود. دم ظهر شنیدم که صبح زود نعشش توی توالت پیدا شده. رگش را زده بوده انگار.

رفیقم، خیر الله، که دل خوشی هم از زن جماعت نداشت، کلا از اینکه یک نفر از خودش تعریف کند خلقش تنگ می شد. سر نمی دانم چه ماجرایی گفت که تهوع آور ترین "از خود تعریف کردنی" که تا به حال تجربه کرده، زنی بوده که حین جماع،  یا به عبارتی همان سکس خودمان، هی از خودش تعریف می کرده که من فلانم و بهمانم و غیره. نام و نشانی هم نداد، از جزئیات ماجرا هم چیزی نگفت و سر و ته قضیه را هم آورد. من هم پاپیچش نشدم، گفتم خلقش تنگ می شود. خیر الله از بچه های نیک روزگار بود، شب به خیر.

دیروز اول اردیبشت ماه بود. از چه می دانم پنج روز پیش می خواستم روز اول اردیبشت ماه بنویسم که :اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان، بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی، همچو عرق بر عذار شاهد غضبان اما یادم رفت که سر وقتش این را بنویسم، هر سال می نوشتم، امسال یادم رفت. این دومین اول اردیبهشت ماه جلالی است که ایران نیستم.

چند شب پیش باز خوابت را دیدم، صورتی پوشیده بودی، پوست تنت هم صورتی بود، صورتت، گردت، دست هایت، سینه ات؛ موهایت، مچ پایت و ناخن هایت.

سوار پراید سفید بابام بودیم، ته اتوبان همت، نوحه گوش می دادیم، ساکت بودیم و تو دستت را روی دست من که روی دسته دنده بود گذاشته بودی.

آن یکی دستت لای در بود و باد خون دستت را روی شیشه پهن می کرد.

توی ماشین، کنج همان زمین خالی همدیگر را بوسیدیم. جوانکی که پنج سال پیش فراریمان داد هم آنجا بود. با انگشت اشاره اش، روی شیشه خون آلود نقاشی می کشید و نگاهمان می کرد.


سانویچ میکر خوبی بود، دیشب شکست.

خاطرم هست یک بار آقا ذبیح الله، رفیقم، می گفت هر وسیله آشپز خانه ای که وارد بازار شود، مادرشان ابتیاع می کنند و گوشه ای می گذارند که اغلب بی استفاده هم می ماند. یکی از مواردی که آقا ذبی مثال زد، ساندویچ میکر بود و آن روز کلی هم با هم به ریش مخترعش خندیدیم ماند تا امروز یکی خریدم، عجب چیز خوبی است.

دم غروب، رفتم رستورانی که همیشه سر راه می روم، آبجوی سیری خورم و بعد رفتم پیتزا گرفتم و آن را هم با دو تا آب جوی دیگر خوردم و باز یک آب جوی دیگر و باز یکی دیگر و دوباره دو تای دیگر این بار با هم و این وسط گاهی کاسه سفیدی را می دیدم که به دیوار چسبیده بود و وقتی رو به رویش می ایستادم زنی را می دیدم که با مایو روی شن های ساحلی خوابیده بود و آفتاب می گرفت، با دیدنش جانم آرام می گرفت و راحت می شدم، چند باری هم صدایش کردم اما برنگشت، یک بار هم یک نفر دیگر که توی رستوران هی می دیدمش وقتی داشتم آن زن را صدا می کردم بلند خندید و من برگشتم ببینم چرا می خندد اما چون با تمام وجود برگشتم، اول خشکش زد و وقتی من باز برگشتم تا دوباره آن زن را صدا کنم فحش های خیلی بدی داد.
پیتزا را که خوردم و تمام شد. داشتم آخرین جرعه آبجوام را فرو میدادم که همان خانمی که روی ماسه های آن ساحل سیاه و سفید نشسته بود نا گهان کنارم ظاهر شد، پیراهن سفیدی تن کرده  بود و رویش پیشبند قرمزی بسته بود، بشقابم را برداشت و گذاشت روی چند تا بشقاب دیگر، ایستادم کنارش و بشقاب ها را دستم گرفتم تا خسته نشود، بد با هم رفتیم سر یک میز دیگر، بشقاب های آن میز را هم یکی یکی روی بشقاب هایی که دست من بود گذاشت و باز سر یک میز دیگر و من باز بارم سنگین تر شد و باز سر میز های دیگری رفتیم و وقتی دستم دیگر جا نداشت، آن زن مرا روی زمین خواباند و بشقاب ها را روی شکمم گذاشت و دستم را کشید و برد سر میز های دیگر و من باز سنگین تر شدم و باز آن زن بشقاب های بیشتری روی من گذاشت و آنقدر مرا از این طرف به آن طرف کشید تا دستم کنده شد. دست دیگرم را گرفت و باز با هم سر میزهای دیگری رفتیم و وقتی دست دومم هم کنده شد، همان مردی که به من فحش می داد بالای سرم آمد، لباسش را عوض کرده بود، پیرهن سفیدی پوشیده بود و پیشبند قرمزی بسته بود و لبخند تلخی می زد اما فحش نمی داد، آرام آرام، بدون آنکه به صورتم نگاه کند، بشقاب ها را دانه دانه روی چرخی گذاشت و با آن زن که روی ماسه های ساحل پیدایش کرده بودم رفت و من تنها ماندم.

حجت، رفیقم همیشه می گفت که زن ها خلاف ظاهر نرم و لطیفشان، در باطن موجوداتی سنگ دل، بی رحم، بی احساس و بی بته  هستند این تنها عقیده ای بود که از وقتی او را می شناختم تا محرم پارسال که گم شد، با تمام وجود به آن باور داشت.

 حجت سه بار زن گرفته بود و هر سه بار هم بد جور توی پاچه اش رفته بود. پارسال محرم، یکی دو روز بعد از آنکه حجت غیبش زد، پارچه فروش محل که الان شوهر سومین و آخرین زن حجت است رفت پاسگاه محل و گفت که صبح روز گم شدن حجت، کله سحر جلوی کله پزی سر جاده چالوس او را دیده بوده است. آنطور که این بابا تعریف می کند، حجت داشته با موتورش از جلوی کله پزی می گذشته است.

سه ماه بعد جسدش را ته یک چاه آب، نزدیکی کرمانشاه پیدا کردند. پزشکی قانونی گزارش داد که حجت بر اثر فرو رفتن یک چیز خیلی سخت، برنده و بلند به ماتحتش فوت کرده است.

 موتورش هم همین چند روز پیش کنج یکی از پارکینگ های پلیس که موتور دزدی ها را می آورند پیدا شد. موتو را دادند به من که پسر عمویش هستم چون جز من هیچ کس را ندارد. باکش قر شده بود، چرخ جلویش تاب برداشته بود و یکی از دسته های موتور هم کنده شده بود.

با دویست تومان تمیز، جمع و جورش کردم، امروزهم به یاد حجت دارم تنهایی می روم جاده چالوس بگردم

کاش پس کله ام پورت یو اس بی داشت، مثل پس کله دوربینم، آقا ید الله

خانم سیاه پوست مستی، توی ایستگاه مترو، لب خط زرد، گیر داده بود به من که چرا به مادرت احترام نمی گذاری؟ و من هم که لب خط زرد ایستاده بودم، می گفتم که به مادرم احترام می گذارم، رفیقش که او هم زن سیاه پوست مستی بود دائم از من عذر خواهی می کرد و می گفت که ایمان دارد که من به مادرم احترام می گذارم اما اعتقاد داشت که چهره من کمی عصبی است و سوال آن ها باعث ناراحتی من شده است و من باید آنها را به این خاطر که مرا با سوالشان عصبی کرده اند ببخشم و برایشان طلب آمرزش کنم، من هم می گفتم که شیعه هستم و از مجرای دین خودم برایشان طلب آمرزش می کنم، اما آنها می خواستند که کاملا بفهمند که من چگونه برای آن ها طلب آمرزش می کنم و عین کلمات را با گوش خودشان بشنوند و این بحث آنقدر ادامه یافت که خانم سیاه پوست اولی همانجا بالا آورد و رفیقش، خانم سیاه پوست دومی، با صدای بلند شروع کرد به خواندن یک آواز بومی افریقایی همراه با رقص و پایکوبی، تا قطار آمد و صدایش در صدای قطار گم شد و من در یکی از واگن های قطار، کنار زن زیبایی که مست نبود نشستم و زیر زیرکی آنقدر نگاهش کردم که عاقبت روی دامنش بالا آوردم و همانجا کنارش خوابیدم. 

وزن، هفتاد کیلو؛ قد، صد و هفتاد سانتی متر، متولد هزار و نهصد و هفتاد و هشت میلادی؛ مدت حضور در جبهه، هفتاد ماه،، وزن، هفتاد کیلو گرم. هفتاد گیلو گرم، هفتاد کیلوگرم، اگر هفتاد کیلوگرم بود...

یادت هست، آن روزها، هر شب مست می کردی، می رفتی ته راهرو می ایستادی، عربده می کشیدی دو سه بار، دامنت را در می آوردی، می دویدی توی هال، چند باری بالا پایین می پریدی، ولو می شدی گوشه ای، روی مبلی، گاهی کنج آشپزخانه، گاهای هم همانجا که بالا پایین می پریدی، می افتادی و چند دقیقه بعد، وقتی نق نق می کردی، سطل آشغال را می آوردم کنارت تا بالا بیاوری.

بی تو سخت می گذرد، دو سالی هست که بی خیالت شده ام، یکی را آورده ام جای تو، یک روز عصر، همانجا که تو را پیدا کرده بودم، پیدایش کردم.

زنبیل قرمزی دستش بود و وقتی مرا دید، مثل تو، نپرسید که "چرا یک دست داری؟"

قصه ای که هنوز گاه گاهی می خوانم و دوستش دارم

الان داشتم فکر می کردم آدم هایی که این بالا عکسشان هست، سال ها است مرده اند.