مرد باريك انگليسي، كنار زن دماغ باريكي، رو به روي مرد چيني چاقي نشسته است. بساط چاي و قهوه گوشه ميز مچاله شده و كاغذ و كتاب روي ميز پخش شده.
مرد انگليسي جملاتي را كه مرد چيني مي گويد تكرار مي كند، يا گاهي بخشي از كتاب كلفتي را كه روي ران هايش گذاشته [...]
آقای راننده تاکسی دنده را چاق کرد و گفت: «ای بابا»، خانم مسنی که در صندلی پشتی دقیقا پشت سر راننده نشسته بود، در پاسخ به راننده سری تکان داد، مرد میان سال کچلی که کنار آن خانم میان سال نشسته بود هم درست به همان شکل سرش را تکان داد. عاقله زنی که کنار [...]
دیشب وقتی آمدم خانه متوجه شدم که برای اولین بار در زندگیم هدیه کریسمس گرفته ام. خانم صاحب خانه ام که متواضعانه می گوید هم خانه ام است، زیر درخت کریسمس پلاستیکی بد قواره ای که از دو هفته پیش چراغانی اش کرده، یک سبد پر از شیرینی و شکلات و تی بگ گذاشته بود [...]
تازه زبان باز کرده بودم، سی و دو ساله بودم، و هوا سر بود، و من در قطار منتظر بودم، و درهای قطار باز بود، و سوز میآمد، و سوز از پاچه شلوارم بالا میرفت، و من داشتم به بغل دستیام گوش میدادم، که دستش در پاچه شلوارش بود، و با موهای پایش بازی میکرد، [...]
تا که تاکه تاکه تاکه
تاکه تاکه
تاکه تاک
تیکه تیکه
تیکه تیکه
تاکه تاکه
تاک تاک
خانمي بعد از آنکه يك ساعت كل استارباكس را روي سرش گذاشت موفق شد يك نسخه از يك برنامه مديريت محتوي را به بابايي كه قيافه اش شبيه صادق هدايت بود بفروشد. همزمان آقايي كه داشت يك بابايي را برای استخدام اينترويو مي كرد دست طرف را فشرد و گفت با شما تماش مي [...]
دستشویی شاش آب جو حرف آبجو دستشویی شاش آبجو حرف دستشویی شاش آبجو حرف مترو خانه دستشویی شاش خواب
اولین بار توی قطار دیدمش. شب سردی بود و قطار هم بخاری نداشت. باران می بارید، مه بود و قطار هر چند دقیقه به چند دقیقه، در ایستگاهی می ایستاد و راننده هر بار که قطار راه می افتاد چند جمله را تکرار می کرد. صدایش بلند، در واگن های قطار می پیچید. واگن ها [...]

