« . خانه . »

مشاهدات یک شیعه دوازده امامی در کلیسا

امروز عصر که داشتم می‌آمدم خانه، سر راه دیدم در یک کلیسا باز است و ملت پای صحبت های کشیش نشسته‌اند. من هم به عنوان یک مسلمان شیعه پریدم تو ببینم چه خبر است.

آقای کشیش داشت آن جماعت را نصیحت می‌کرد: «ای ملت بی‌حیا، شما که لخت مادرزاد می روید توی سونا حداقل دستتان را جلوی عورتتان بگیرید، به مسیح قسم خدا را خوش نمی‌آید، صحیح نیست، خواهرم شما، با شما هستم شما که تا هوا کمی گرم می‌شود با حداقل پوشش توی خیابان می‌روی، رعایت کن، ای مرد بی غیرت که زنت...»

البته من حتی یک کلمه از حرف‌های آقای کشیش که گه گاهی هم دست هایش را مثل بال باز می‌کرد و حالت پرواز به خودش می‌گرفت را نمی‌فهمیدم اما اصولاً، بنا به تجربه، باید همین چیزهایی که عرض کردم گفته باشد.

خلاصه بعد از این حرف‌ها، ناگهان تمام آدم‌هایی که توی کلیسا بودند بلند شدند و با هم دست دادند، درست عین مسجد خودمان که بین دو نماز همه با هم دست می دهند، البته دوتا فرق اساسی داشت، اولاً بعد از دست دادن دستشان را نبوسیدند و دوماً متاسفانه خانم‌ها هم با آقایان دست دادند.

آن وسط من هم با چند نفر دست دادم و چون همگی چیزی که نمی فهمیدم زیر لب زمزمه می‌کردند، من هم الکی چیزی زمزمه کردم که ضایع نشود.

آقا، ناگهان یک موزیکسین که آن بالاها بود شروع کرد به نواختن ارگ ، آن هم چه نواختنی. بی اختیار نیشم تا بناگوش باز شد آمدم خودم را جمع کنم که دیدم ملت همه زانو زدند، پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ، من هم دیدم ضایع است، زانو زدم تا موسیقی تمام شد.

بعد مشاهده نمودم که جماعت دارند جا به جا می‌شوند، چند لحظه که گذشت وسط راهروی کلیسا دو صف مرتب و منظم تشکیل شد و شروع به حرکت کرد، ملت از اقصی نقاط کلیسا مرتب و منظم و آرام وارد آن صف می شدند.

من هم دیدم به عنوان یک شیعه دوازده امامی اصلاً صحیح نیست بی تفاوت بمانم، فی الفور خودم را توی صف انداختم و راه افتادم.

وسط های سالن کلیسا دو جوان تمیز و مرتب و سفید پوش که قشنگ معلوم بود توی عمرشان هیزی نکرده اند کاسه به دست ایستاده بودند، ملت رو به روی این دو جوان می ایستادند و آن جوانان صالح و سفید پوش چیزی در دهانشان می‌گذاشتند البته بعضی ها هم دستشان را جلو می‌آوردند و جوانان مورد بحث، آن چیز را توی دستشان می‌گذاشتند.

نوبت من شد، آب دهانم را قورت دادم و جلو رفتم، یکی از جوانان که خدایی آخر بچه مثبت بود چیزی پرسید، فکر کنم توی مایه های پروتستان و این چیزها بود که من گفتم داداش هیچکدوم آی ام شیعه، چشمکی زدم و دهانم را باز کردم، طرف هم در حالی که گرخیده بود با ترس و لرز (این یک تیکه خالی بندی بود هیچ حرفی نزدم فقط دهانم را باز کردم، پیاز مفصلی هم خورده بودم متاسفانه) چیز گردی مثل پولکی موتور پیکان توی دهانم گذاشت اول فکر کردم یونولیت است اما کمی که خیس خورد، عین بستنی توی دهانم آب شد. خواستم یکی دیگر بگیرم که دیدم بستند رفتند.

آقا ناگهان شمشیر برکشیدم، چون شیر شرزه بالای محراب پریدم، اشهدین خواندم و فریاد زدم «تبرا کنید!»

خداییش این از ذهنم گذشت اما دیدم سه تا اشکال هست، اولاً شمشیر نداشتم، دوماً کفار تعدادشان خیلی زیاد بود سوماً مطمئن بودم وسط خواندن اشهدین تپق می زنم، این بود که بی خیال شدم.

آن آقای موزیکسین دوباره شروع کرد به نواختن، من هم حوصله ام سر رفت و زدم بیرون البته انگار موقع درستی بیرون نیامدم چون بعضی ها چپ چپ نگاهم می‌کردند، شاید هم نجات پرست بودند، شاید هم نباید عین اسب می زدم بیرون، نمی‌دانم به هر حال آمدم، بیرون در یک خانم پرسید می شه عکس گرفت؟ البته به اینگلیسی ،من هم به زبان اینگلیسی ،توجه می کنید؟ به زبان اینگلیسی جواب دادم نه داداش ،که میشه نو برادر...

این بود از خاطره عجیب امروز من، به زودی با خاطرات کاملاً عجیب باز می‌گردم. آمین
June 8, 2008 10:36 PM