

آخرین باری که دیدمش، مثل خروس مردنی روی تک پله مغازهای نشسته بود و پکهای عمیقی به سیگارش میزد.
مگنوم قرمز آتش زده بود، آدمی که همیشه سفیدش را میکشید، انگشتهای پایش عین سیب زمینی از دمپایی بیرون زده بود، انگشت کوچکهاش خونی بود، به جوب خیره شده بود و پشت سر هم می گفت: «رفاقت خالی بندی است، رفاقت خالی بندی است...»
مرا که بعد از چند پک به جا آورد، گفت: «تو هم خالی بندی، تو هم خالی بستی» دیگر ندیدمش. چندروزی است آخرین شماره ای که از او دارم را هی می گیرم، کسی بر نمی دارد.
روی کاغذ بدهکارش نبودم؛ مرامی اما چرا، بدهکارش بودم، دویست سیصد هزار تومانی شاید.
تهران اگر بودم دربست می گرفتم می رفتم پیاش، اینجا هم با گوگل ارث می روم روی محلشان اما چه فایده.
اگر مرده باشد چه کنم؟
June 10, 2008 11:01 PM




