

شاید باورش برایتان سخت باشد، اما امروز برای اولین بار رفتم یک دکتر خارجی و نسخه یا به قول بچه ها نخسه گرفتم. جزئیات را در پاراگراف اول میخوانید بعد هم یک خاطره خارجی از روابط آدمها در خارج برایتان نقل کردهام، آره.
وارد مطب دکتر که شدم خودم میدانستم چه دارویی میخواهم این بود که به خانم دکتر خارجی گفتم فلان قرص را برای حساسیتم به بهار و سایر فصلها میخواهم و او هم گفت خوب چیزی است، به حسن انتخابم به زبان خارجی تبریک گفت و نسخه را نوشت و من اولین نسخه خارجی عمرم را گرفتم و رفتم داروخانه.
خاطره دیگر هم اینکه دیروز غروب سوار اتوبوس جایی می رفتم که ناگهان پای خانمی خارجی را لگد کردم. طفلک یک چیزهایی که نمیفهمیدم گفت و من هم به زبانی که نمیفهمید عذر خواهی کردم، بعد دیدم همچنان چشم هایش غمگین است رفتم کنارش و بازویش را نوازش کردم و به زبانی که نمیفهمید گفتم که خب ببخشید، کف پایم که چشم ندارد، اتوبوس است و این چیزها... ناگهان لبخند زد و چیزهایی گفت که نفهمیدم اما از حالت چشمهایش فهمیدم که ردیف شده و دیگر ناراحت نیست.
داشت به من، به من لبخند میزد، میفهمید؟ لبخند میزد که همان لحظه اتوبوس به ایستگاه رسید و من با وجدانی آسوده پیاده شدم. خداوکیلی عین واقعیت بود. حالا اگر ایران بود احتمالاً به خاطر نوازش بازوی آن خانم دهانم آسفالت شده بود. این را نوشتم که بدانید تفکر خارجی که از بچگی میگفتند و میشنیدیم یعنی چی، جان مادرتان سعی کنید خارجی فکرکنید.
خاطرات خارجی دیگری هم دارم، اما حال تایپ کردنش نیست باشد روزی دیگر.
البته الان که خوب فکر کردم دیدم در ایران اصلاً امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد چون توی اتوبوس های ایران جا یا به قولی، محل اسقرار زن و مرد جداست.




