دیروز دم غروب، خراب شده بود روی نردههای بالکن، زل زده بود به کنج سرخ آسمان و سیگارمیکشید. صندلی برایش بردم؛ نشت، میگفت ته دلش را که شخم میزند هیچ کس را پیدا نمیکند، حالا مانده که خوشحال باشد یا ناراحت.
سیگار پشت سیگار روشن میکرد و حرف میزد، یادم نمانده چه میگفت، تو فکر بودم.
June 17, 2008 5:37 PM






