« . خانه . »

روابط خارج از قانون در قوه قضائیه

در این برنامه ابتدا نکاتی درباره حاشیه های بازی فینال جام ملت های اروپا می خوانید، سپس سراغ دوست عزیزی از کرمان می رویم و خاطرات او را با هم مرور می کنیم، پس از یک تنفس چند خطی به نکات جالب و خواندنی دیگری می رسید که واقعا دلتان شاد می شود در پایان هم می توانید در یک بازی دوست داشتنی و جذاب شرکت کنید.

امشب به میدانی که گویا خیلی قدیم ها میدان مرکزی شهر بوده است رفتم و بازی فوتبال اسپانیا و آلمان را در آن محل از تلویزیون خیلی بزرگی که یک گوشه علم شده بود، دیدم.

همانطور که از قبل پیش بینی می کردم، بعد از بازی طرفداران تیم بازنده یعنی آلمان، خیلی ناراحت و طرفداران تیم برنده، یعنی اسپانیا خیلی خوشحال بودند. به جرات بگویم، از هفته ها قبل این مسئله را پیش بینی کرده بودم و ازاینکه با چشمان خودم درست درآمدن این پیش بینی را دیدم خوشحال شدم.

اصولا شخصا طرفدار تیمی نبودم، چون گفتم هرکدام ببازد ممکن است ناراحت شوم، بنابراین مثل یک مرد، بی طرف ماندم ولی اصولا ته دلم با اسپانیا حال می کردم چون اصولا این کشور بانوان خیلی زیبایی در دامان خود می پرورد که البته امشب به عین دیدم.

نکته دیگری که برایم جالب بود و احتمالا برای شما هم جالب است این بود که برای اولین بار در عمرم یک مراسم اختتامیه بدون سانسور دیدم. البته بازی هم بدون سانسور بود و هروقت دوربین طرف تماشاچیان می رفت مجبور نبودم صورت آقای خیابانی یا تماشاگران یکی از مسابقات باشگاهی امارات را تماشا کنم.

به حمد الله امنیت میدان هم خوب بود و فقط دو تا آدم الکلی کمی با بطری آب جو توی سر هم زدند که اول بساط ملاعبت حاضران شد و بعد هم با تذکر یک آقای پلیس ماجرا تمام شد.

نکته جالب دیگری هم بود و آن تدارک توالت های سیار بود که بسیار کار پسندیده ای به نظرم آمد. البته ایران چون آب جو ممنوع است، زیاد نیازی به خرید این توالت های سیار از کشور های خارجی نیست.

گفتم توالت سیار یاد توالت صحرایی های دوران مقدس سربازی افتادم که چه صحنه های بدیعی می آفرید.

ضمنا با تشکر از تمام عزیزانی که ایمیلی یا حضوری دلیل آپ دیت نشدن وبلاگ دوست داشتنی و پر مخاطب ختم الغرایب را پرسیدند، باید عرض کنم که حقیقتش پسوردش را یادم رفته بود و اصلا آن کلمه ای را هم که باید می دانستم تا پسورد جدید بگیرم را هم یادم نبود این شد که مدتی کار خوابید البته همانطور که حدس می زنید این خالی بندی محض است چون من کلا چهارتا پسورد برای تمام زندگی ام دارم و این چهار تا را هم قشنگ حفظ کرده ام.

در این بین مخصوصا از دوست عزیزم، کمال از نیشابور تشکر می کنم که همیشه به این وبلاگ لطف دارد، کمال عزیزم ممنون.

حالا بد نیست یک بازی وبلاگی هم همینجا راه بیندازیم، چون اخیرا مد شده و خیلی کار جالب و جذابی می باشد. مسابقه این است که هرکس اسم چهار نفر را بنویسد و بعد توضیح دهد که چرا اسم این چهار نفر را نوشته و اسم چهار نفر دیگر را ننوشته است.

از عباس، حمیرا، فریدون و نویسنده وبلاگ خوب سایه بون عشق دعوت می کنم این بازی رو شروع کنن و در وبلاگاهایشان بنویسند و البته همانطور که رسم این بازی های وبلاگی است از دوستان دیگر هم دعوت کنند. فقط تروخدا یادتون نره یادتون نره به منبع لینک بدین...

June 30, 2008 12:06 AM

نظرها

خیلی گزارش مبسوط و جامعی بود. ببخشید تكرارش كیه؟

چه عجب کامنتدونی شما افتتاح شد ! سلام . تقریبا از همان روز اولی که این جا شروع به نوشتن کردید می خونمتون . از لینکای وبلاگ کیوان خان از پشت یک سوم این جا را کشف (!) کردم . احتمالا قبلا هم جایی می نوشتید و حالا این جا یعنی مثلا ناشناس و تازه کار هستید . طنز بانمکی در نوشته هاتون هست و امیدوارم زود زود به یاد اون چهار پسورد فراموش نشدنی تان بیفتید . بازی تون هم اخر جوات بازی هاست :دی با اجازه من لینک شما و دعوتتان را برای عباس و حمیرا و فریدون و نویسنده وبلاگ سایه بون عشق میذارم . دیدم شما فراموش کردین بهشون لینک بدین واسه دعوت !! :دی

من هم مثل شما بازی رو بدون سانسور و البته بین هموطنان بازنده فینال دیدم. از شما چه پنهان چه بازنده های مودبی هم بودند . برعکس هموطنان خودمون . راستش بعد از باخت ، بر حسب عادتی که از مملکت خودمون یادم مونده بود ، منتظر رفتار عجیب و استفاده از کلمات " سماور ... اگزوز خاور ... " البته به زبان خودشون - دلم میخواست ببینم این کلمات به آلمانی چی میشه ولی رویم نشد از آن جمعیت و در این مملکت که همه چیزش براساس احترام است ، بپرسم - بودم ولی برعکس انتظار من ، همگی به آرامی بلند شدیم و ، البته آنان با دلخوری ، ولی کاملا مودبانه ، خداحافظی کردیم. همیشه این مقایسه دو فرهنگ متضاد چقدر آزار دهنده است .مخصوصا که ما در طرف فرهنگ مغلوب باشیم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)