« . خانه . »

یادم هست از دوران کودکی یعنی از اول دبستان تا چهارم دبیرستان دوستی داشتم که خیلی بچه مایه دار بود و همیشه یواشکی، دور از چشم بابام و باباش، به من فخر می فروخت.

البته بابای رفیقم خودش آخر فخر فروش بود، قجر بودند دیگر، چاره ای نبود، یادم هست همان وزهای اول که با این رفیقم در حیاط دبستان قدیم می زدیم، باباش که مثل سلطان روی پله های ساختمان مدرسه ایستاده بود به من یک 10 تومانی پاره داد تا برای خودم پیراشکی بخرم، اما من خداوکیلی پول تو جیبی داشتم و به قول بچه ها والدینم هر روز صبح انواع و اقسام خوردنی ها را که در مدرسه به آن ها «تغذیه» می گفتن توی کیفم می گذاشتند.

خلاصه من خواستم اینها را بگویم اما رفیقم و باباش فکر کردند من تعارف می کنم و به زور برای من یک پیراشکی مانده بو گندو از دکه کثافت عباس آقا، بابای مدرسه خریدند و مجبورم کردند تا ته بخورمش، بعد هم فکر کردند که یک گرسنه بدبخت را سیر کرده اند، خلاصه خیلی لجم در آمد.

بگذریم، یکی از مسائلی که این رفیقم همیشه توی سرم می زد «تنیس رفتن» بود. در نتیجه به دلیل تاثیرات عمیقی که این رفاقت در وجود من گذاشت از تنیس و کسانی که تنیس بازی می کنند متنفر بودم، اما امروز خودم دارم می روم راکت تنیس بخرم.

بنابر این اینکه می گویند آدم ها وقتی می آیند خارج عوض می شوند حقیقت دارد.
July 2, 2008 4:52 PM