« . خانه . »

آقا جانم در فراغ ما شاعر مسلک شده است

دیروز داشتم با آقاجانم تلفنی صحبت می‌کردم. پرسید می‌دانی اینجا مخازن آشغال هم خوشبخت و بدبخت دارند؟ گفتم: چطور؟

گفت، اینجا در هر خیابان و سر هر کوچه ای چند تا مخزن گذاشته اند که مردم زباله هایشان را بریزند  بیست و چهار ساعت شبانه روز تا نیمه پر از زباله هستند، شیرابه سیاهی از زیر تنه شان جاریست و توی حُرم گرمای تابستان وقتی از کنارشان می‌گذری بوی تند زباله اذیتت می‌کند، انواع پشه و مگس از داخل شان بلند می‌شود و می‌نشیند و همگی خرسند از این خان بیکران به سورچرانی مشغولند.

یک خیابان پائین تر اما، یکی از این مخازن را درست روبه روی یک مغازه گل فروشی کار گذاشته اند،  همیشه پر است از شاخه و برگ اضافی و گل های نیمه پژمرده که دیگر خریدار ندارند، وقتی توی حُرم گرمای روز یا خُنکای دلپذیر عصرگاهی از کنار آن می گذری هنوز هم بوی خوش گل از داخل آن به مشام می‌رسد و وقتی مرد گل فروش بغلی از شاخه و برگ و گل نیمه پژمرده در آن سرازیر می‌کند ، دسته‌ای پروانه رنگارنگ و کوچک بزرگ به هوا بلند می‌شوند و منتظرند تا در فرصتی دیگر شاید بتوانند از گل های پژمرده بهره ای دیگر بگیرند. بقیه مخازن از دور با خوشان می گویند : چه مخزن خوشبختی، می‌شود ما هم یک روز آنجا باشیم ولی هیچ وقت به آرزویشان نمی‌رسند چون عمرشان کفاف نمی‌دهد.

این را آقا جانم برایم ایمیل کرده بود

July 25, 2008 10:44 AM