« . خانه . »

 پارسال اين روزها تهران بودم، پدرم را هرروز می ديدم، مادرم را هرروز می ديدم، ذبيح الله را هم تقريبا هرروز می ديدم، مهران زنده بود، آرش اوستا بود، ماه رمضان بود، ظهر ها خوراکمان تن ماهی بود و الويه آماده با نان لواش، بعد از افطار قهوه خانه ای می رفتيم با ذبيح الله، قليان بود، هوا کثيف بود، گشت ارشاد بود. اينجا گشت ارشاد نيست، هوا تميز است، قليان هست، ذبيح الله نيست، قهوه خانه نيست، خبری از ماه رمضان نيست، آرش اوستايم نيست، مهران مرده است، زبيح الله جواب ايميل هايم را به زور می دهد، به پد رو مادرم هرروز تلفن ميزنم. 
September 12, 2008 12:38 AM