به یاد نهم بهمن ماه سال 83، روزی که با رفقا اوستا بی تفاوت را کشف کردیم و این را هم با دلی خوش در جایی امن نوشتم.
قهوهخانهی ماتم گرفتهی ما
امروز یک قهوهخانهی پیدا کردیم، کمی که از پارک نیاوران به سمت تجریش بیائید، بعد از کتابخانه و میهمان خانهی وزارت خارجه، نبش یک کوچهی باریک، یک قهوهخانهی ساکت و ماتم گرفته میبینید.
درش را که باز کنید و وارد شوید، انگار از در زمان گذشتهاید و به دههی پنجاه بازگشتهاید، من که دههی پنجاه را ندیدهام، فقط از روی فیلمهای سیاه و سفید آن دوره، حال و هوای آن روزها و طعم فضای کافهها را حس کردهام.
همان میزهای سی و اندی سال پیش، همان صندلیها و همان قندانها و همان آدمهایی که دیگر پیر و شکسته شدهاند و دست زمان، دمار از روزگار قامتشان در آورده. کاشیهای رنگ و رو رفتهای که با آدم حرف میزنند و آن بالا، نقشی از امیرارسلان و بالاتر از همه، تمثال حضرعلی و بعد هم سقف بلند و دوده گرفتهای که سالهای سال است، از آن بالا، مشتریان را میپاید. استکانهای کمر باریک، نعلبکیهای رنگ و رورفته و جاسیگاریهایی که دیگر لبههایشان سائیده شده، ماهیتابههای کج و کولهای که در عمرشان، شکم خیلیها را سیر کردهاند. زیر یکی از میزها، گونی پیاز را جا کرده بودند و پوست پیازها هم آن دور و بر پخش شده بود. یک سماور بزرگ که یک قوری هم کول کرده بود و بخار آب بود که به زور از زیر قوری بیرو میزد. موزائیکهای کهنه و سائیه شده، رنگ و رو رفته و شکسته، پنجرههای بغض کردهای که به نردههای کج و کولهی شان آویزان شده بودند و یک قناری، یک قناری ساکت، زندانی میان یک قفس کهنه، آویزان به دیوار. لامپهای کم نوری که به زحمت فضا را روشن میکردند و تکه کاغذی که قیمت غذاها را رویاش نوشته بودند و کنج دیوار چسبانده بودند.
این قهوهخانهی محقر، پاتوق کارگرها و مردمی است که اگر وارد رستوران های با کلاس آن اطراف شوند، چپ چپ نگاهشان میکنند. خوشمان آمد از آن قهوهخانهی سالخورده، ساعت هفت صبح باز میکند، صبحانه دارد، چایی، نیمرو، و پنیر. ظهرها هم دیزی دارد، هردیزی هزار و صد تومان است، با تکهای سنگک تازه و یک نصفه پیاز. عصر ها هم چای و قلیان و املت، قلیان میوهای 800 تومان، سنتی 500 تومان و چایی هم هر استکان 100 تومان.
قلیان خوبی داشت، خوب دود میکرد و بد طعم هم نبود، قلیانها از قبل آماده شده بودند و منظم کنار هم ایستاده بودند، اوستای قهوه خانه هم یکی را برداشت، آباش را عوض کرد و از منقلی که کنج دیوار بود، چند تکه زغال سرخ رنگ با مقاش روی قلیان گذاشت و با دست دیگر هم دو استکان چای را ماهرانه از کنار سماور برداشت و روی میز آورد، قندان هم روی میز بود. چهار تا چایی، با یک قلیان میوهای شد هزار و دویست تومان. من بودم و رفیقم، خوش گذشت، اما زود میبندد، یک ربع به ده کرکره را پایین میکشد.
قهوهخانهی ماتم گرفتهی ما
امروز یک قهوهخانهی پیدا کردیم، کمی که از پارک نیاوران به سمت تجریش بیائید، بعد از کتابخانه و میهمان خانهی وزارت خارجه، نبش یک کوچهی باریک، یک قهوهخانهی ساکت و ماتم گرفته میبینید.
درش را که باز کنید و وارد شوید، انگار از در زمان گذشتهاید و به دههی پنجاه بازگشتهاید، من که دههی پنجاه را ندیدهام، فقط از روی فیلمهای سیاه و سفید آن دوره، حال و هوای آن روزها و طعم فضای کافهها را حس کردهام.
همان میزهای سی و اندی سال پیش، همان صندلیها و همان قندانها و همان آدمهایی که دیگر پیر و شکسته شدهاند و دست زمان، دمار از روزگار قامتشان در آورده. کاشیهای رنگ و رو رفتهای که با آدم حرف میزنند و آن بالا، نقشی از امیرارسلان و بالاتر از همه، تمثال حضرعلی و بعد هم سقف بلند و دوده گرفتهای که سالهای سال است، از آن بالا، مشتریان را میپاید. استکانهای کمر باریک، نعلبکیهای رنگ و رورفته و جاسیگاریهایی که دیگر لبههایشان سائیده شده، ماهیتابههای کج و کولهای که در عمرشان، شکم خیلیها را سیر کردهاند. زیر یکی از میزها، گونی پیاز را جا کرده بودند و پوست پیازها هم آن دور و بر پخش شده بود. یک سماور بزرگ که یک قوری هم کول کرده بود و بخار آب بود که به زور از زیر قوری بیرو میزد. موزائیکهای کهنه و سائیه شده، رنگ و رو رفته و شکسته، پنجرههای بغض کردهای که به نردههای کج و کولهی شان آویزان شده بودند و یک قناری، یک قناری ساکت، زندانی میان یک قفس کهنه، آویزان به دیوار. لامپهای کم نوری که به زحمت فضا را روشن میکردند و تکه کاغذی که قیمت غذاها را رویاش نوشته بودند و کنج دیوار چسبانده بودند.
این قهوهخانهی محقر، پاتوق کارگرها و مردمی است که اگر وارد رستوران های با کلاس آن اطراف شوند، چپ چپ نگاهشان میکنند. خوشمان آمد از آن قهوهخانهی سالخورده، ساعت هفت صبح باز میکند، صبحانه دارد، چایی، نیمرو، و پنیر. ظهرها هم دیزی دارد، هردیزی هزار و صد تومان است، با تکهای سنگک تازه و یک نصفه پیاز. عصر ها هم چای و قلیان و املت، قلیان میوهای 800 تومان، سنتی 500 تومان و چایی هم هر استکان 100 تومان.
قلیان خوبی داشت، خوب دود میکرد و بد طعم هم نبود، قلیانها از قبل آماده شده بودند و منظم کنار هم ایستاده بودند، اوستای قهوه خانه هم یکی را برداشت، آباش را عوض کرد و از منقلی که کنج دیوار بود، چند تکه زغال سرخ رنگ با مقاش روی قلیان گذاشت و با دست دیگر هم دو استکان چای را ماهرانه از کنار سماور برداشت و روی میز آورد، قندان هم روی میز بود. چهار تا چایی، با یک قلیان میوهای شد هزار و دویست تومان. من بودم و رفیقم، خوش گذشت، اما زود میبندد، یک ربع به ده کرکره را پایین میکشد.
January 18, 2009 11:35 PM







نظرها
دلم میخواد از این قهوه خونه که تا پاسی از شب بشینی و حرف بزنی و قلیون بکشی و هی بگی تف به این روزگار ناکردار
تعجب می کنم که بعد از رفتن به آن قهوه خانه هنوز سالم و زنده هستید . من آنجا را دیده ام . اگر اداره بهداشت آنجا را ببیند حتما با " لودر " وارد آنجا خواهد شد.