یادت هست، آن روزها، هر شب مست می کردی، می رفتی ته راهرو می ایستادی، عربده می کشیدی دو سه بار، دامنت را در می آوردی، می دویدی توی هال، چند باری بالا پایین می پریدی، ولو می شدی گوشه ای، روی مبلی، گاهی کنج آشپزخانه، گاهای هم همانجا که بالا پایین می پریدی، می افتادی و چند دقیقه بعد، وقتی نق نق می کردی، سطل آشغال را می آوردم کنارت تا بالا بیاوری.
بی تو سخت می گذرد، دو سالی هست که بی خیالت شده ام، یکی را آورده ام جای تو، یک روز عصر، همانجا که تو را پیدا کرده بودم، پیدایش کردم.
زنبیل قرمزی دستش بود و وقتی مرا دید، مثل تو، نپرسید که "چرا یک دست داری؟"
بی تو سخت می گذرد، دو سالی هست که بی خیالت شده ام، یکی را آورده ام جای تو، یک روز عصر، همانجا که تو را پیدا کرده بودم، پیدایش کردم.
زنبیل قرمزی دستش بود و وقتی مرا دید، مثل تو، نپرسید که "چرا یک دست داری؟"
February 6, 2009 10:50 PM






