خانم سیاه پوست مستی، توی ایستگاه مترو، لب خط زرد، گیر داده بود به من که چرا به مادرت احترام نمی گذاری؟ و من هم که لب خط زرد ایستاده بودم، می گفتم که به مادرم احترام می گذارم، رفیقش که او هم زن سیاه پوست مستی بود دائم از من عذر خواهی می کرد و می گفت که ایمان دارد که من به مادرم احترام می گذارم اما اعتقاد داشت که چهره من کمی عصبی است و سوال آن ها باعث ناراحتی من شده است و من باید آنها را به این خاطر که مرا با سوالشان عصبی کرده اند ببخشم و برایشان طلب آمرزش کنم، من هم می گفتم که شیعه هستم و از مجرای دین خودم برایشان طلب آمرزش می کنم، اما آنها می خواستند که کاملا بفهمند که من چگونه برای آن ها طلب آمرزش می کنم و عین کلمات را با گوش خودشان بشنوند و این بحث آنقدر ادامه یافت که خانم سیاه پوست اولی همانجا بالا آورد و رفیقش، خانم سیاه پوست دومی، با صدای بلند شروع کرد به خواندن یک آواز بومی افریقایی همراه با رقص و پایکوبی، تا قطار آمد و صدایش در صدای قطار گم شد و من در یکی از واگن های قطار، کنار زن زیبایی که مست نبود نشستم و زیر زیرکی آنقدر نگاهش کردم که عاقبت روی دامنش بالا آوردم و همانجا کنارش خوابیدم.
February 20, 2009 2:04 AM






