اولین قهرمان زندگی من، نوحه خوان محلمان بود، سید نصرت. اولین باری که دیدمش، بچه بودم، مدرسه می رفتم. عاشورا بود و رفته بودیم مسجد محل. دسته آمده بود قیمه ای هم خورده بودند و سید نصرت داشت گرمشان می کرد که علم بردارند باز بروند توی محل.
روی پله منبر ایستاده بود و نوحه می خواند و نمی دانم چه شد که صدایش را بدجور بالا برد، بعد هم شروع کرد دیوانه وار حسین حسین گفتن. همان شب وقتی توی حیاط خواستم ادایش را درآوردم سینه ام درد گرفت.
سید نصرت، حسین حسین گویان پای منبر مرد، گفتند سکته کرده، می گفتند بنده خاصی بوده چون هم ظهر عاشورا رفته، هم قبل مرگش نام سید الشهدا روی زبانش بوده و هم روی پله منبر جان داده. زنش هم سال بعد مرد، سرطان داشت. روز مبعث رسول اکرم رفت.
دومین قهرمان زندگی من، حسن بود، پسر سید نصرت، چهار سال از من بزرگتر بود و لب مرز خدمت کرده بود. صدای خوبی داشت و برای خودش صاحب سبک بود. جا پای پدر گذاشته بود به قولی.
حسن زیر پر و بال سید مرتضی برادر ناتنی سید نصرت بزرگ شد. پایه مذهبی محکمی داشت اما یک سال قبل از مرگش عملی شده بود. دو سال قبل از عملی شدنش هم داماد ما شده بود. خواهرم الان بیوه حسن است و توی محل چون عروس سید نصرت مرحوم بوده، احترام دارد. فقط من و خواهرم و پدرم می دانیم که حسن عملی بود.
سومین قهرمان زندگی من، برادرم قاسم بود. قاسم از پارسال به جرم قتل غیر عمد حسن و چند نفر دیگر زندان است و امیدی هم نیست حالا حالاها آزاد شود. قاسم راننده سنگین بود و سر جاده آبعلی دامادمان را زیر گرفت و بعد هم رفت توی صف ماشین های کناره جاده و هفت هشت نفری را کشت.
آن روز عروسی قاسم بود. اصرار داشت که زنش را با کامیون خودش ببرد خانه. داشتیم پشت سرش بوق می زدیم و حسن هم توپ کرده بود و داشت جلوی کامیون تک چرخ می زد که فرمان از دست قاسم در رفت و بدبخت شد.
قاسم صدای خوبی داشت اما سبک نداشت. گاهی با حسن دوتایی نوحه می خواندند اما صدای قاسم لای صدای حسن گم می شد. دوسال آخر که حسن عملی شده بود و صدایش افت کرده بود، قاسم پوزش را می زد.
بعد از ماجرای عروسی قاسم، از بیرون نوحه خوان می آوردیم. محل بدون نوحه خوان مانده بود. یک بار هم یکی از بچه محل ها به من گفت که فلانی چرا نوحه خوان محل نمی شوی؟ هم صدایش را داری هم از بچگی پا منبری بودی وهم داماد مرحوم سید نصرتی. گفتم ای بابا...
چهارمین قهرمان زندگی من، خودم بودم. دو هفته پیش بیست و یکم ماه رمضان، همه جمع بودند و من هم کنج مسجد نشسته بودن و نوحه گوش می دادم که یک دفعه یاد سید نصرت بد جور توی دلم زنده شد. همانجا بلند شدم و شروع کردم یکی از نوحه های معروف سید را خواندم. نوحه خوان که جوانک بلند قد و لاغری بود ساکت شد و اهل محل هم همانجا که بودند نشستند و گوش دادند.
زنم هفته پیش مرد، سر زا رفت. بچه هم مرد، سونوگرافی کرده بودیم، پسر بود می خواستیم اسمش را میثم بگذاریم اما قسمت نشد.
دیروز کامیون قاسم را با سند آزاد کردم. سر جاده آبعلی رفتم وسط چند تا ماشین که کنار جاده سفره انداخته بودند. چند نفری مردند. بعد هم پنجمین قهرمان زندگیم را پیدا کردم. سرباز وظیفه بود، نگهبان بازداشگاه پاسگاه جاجرود. دیروز دم غروب صدای نوحه خواندنش توی بازداشتگاه پیچیده بود. صدایش خیلی شبیه خدابیامرز دامادمان بود. صبح که بیدار شدم نبود. دم ظهر شنیدم که صبح زود نعشش توی توالت پیدا شده. رگش را زده بوده انگار.
May 18, 2009 3:53 PM






