« . خانه . »

شعری قدیمی از محمد فدریک بلاتکونستاژ شاعر عملگرا و محبوب اسپانیولی زبان که به ادبیات علاقه عجیبی دارد.

آسمان ساکن بود
ابر هم هیچ نبود

عده ای هم بودند
سایه‌ی نرم بلوط
نور خورشید
صدای خوش آب

مردم غم زده اما بی روح
در فراخی سر یک کوچه
گیج و مبهوت همه ساکت و محزون بودند
همه تنها به زمین خیره و ساکن بودند
مرد و زن در یک جا همه اما یک پا

از ته کوچه به ناگاه صدایی آمد
ته کوچه به غباری مه شد
کم کمک، بهتر شد

چند زن، تار و دف و چنگ زنان
دیگران، رقص کنان
چند خر اما خسته، خاکی و سر بسته
گاری کهنه‌ی بی چرخی را
می کشیدند به دنبال سر رقاصان

مردم اما،
همچنان ساکت و غمگین بودند
همه یک پا بودند
به چه جانکندنی، لی لی کردند
به کناری رفتند

کاروان هم برسید
همه می رقصیدند
و صدای دف و تار و چنگ و عود
گم می کرد صدای عر عر خر ها را
روی گاری چند صد پای برهنه دیدم
همه خونین بودند
همه تنها بودند هر کدامی یک شکل
پای پیر پای جوان
پای خر پای شتر
پای گربه پای بز

چند ساعت که گذشت
مردم غم زده و ساکت آن شهر همه
نم نمک خسته شدند
و پراکنده شدند

خطی از خون اما
از ته کوچه کشیده شده بود
به گمانم کار آن گاری بود...

اردیبهشت 83 - محمد فدریک بلاتکونستاژ

July 10, 2009 12:47 AM