« . خانه . »

پشت پنجره، خیره شده بودی به بیرون و آواز می خواندی. چشمهایت کوچک شده بود و همانطور که می خواندی از چشم هایت اشک می آمد. بیرون خانه ات، سرد بود، خزان بود و خورشید تازه غروب کرده بود و گاهی آدمی یا ماشینی می گذشت.
شیشه حمام خانه ات شکسته بود و بوی گندی بیرون می زد. کسی زنگ خانه ات را می زد.
در خانه ات خون آلود بود. چهار انگشت و یک پاکت نامه لای در خانه ات مانده بود و صدای گریه ات از پشت در می آمد.
ما چهار نفر بودیم، بیرون در ایستاده بودم، لباس هایمان خیس بود و سگ لرز می زدیم اما ساکت بودیم. خیره شده بودیم به در خانه ات. انگشتهایمان را می خواستیم. اما در را باز نمی کردی.

باد می آمد، با صدای مداوم ضربه پنجره توالت خانه ات به قابش.
صدای زوزه سگی که لای نرده های خانه ات گیر کرده بود و داشت می مرد.
ما خیره شده بودیم به تخته های کف اتاق و تو را نگاه می کردیم که روی زمین افتاده بودی و ریسه می رفتی.

آخرین جرعه آبجو ام را با آخرین بادام زمینی ام نوشیدم پیرمردی که آبجو می فروخت شاش داشت و این پا آن پا می کرد تا من این جرعه را بنوشم و کرکره اش را پایین بکشد. زن حامله ای هم کنارم نشته بود و سیگار می کشید. می گفت پیر مرد آدم جاکشی است و باید تا جایی که زورمان می رسد معطلش کنیم تا دیرتر بشاشد. پاسبانی کنارمان روی زمین بود، افتاده بود روی زمین، روی استفراغ خودش خوابش برده بود. ماچهار نفر بودیم واز بیرون صدای زوزه سگی می آمد که منتظرمان بود تا با دندانهایش تکه تکه  مان کند.
September 21, 2009 6:21 PM