« . خانه . »

 اولین بار توی قطار دیدمش. شب سردی بود و قطار هم بخاری نداشت. باران می بارید، مه بود و قطار هر چند دقیقه به چند دقیقه، در ایستگاهی می ایستاد و راننده هر بار که قطار راه می افتاد چند جمله را تکرار می کرد. صدایش بلند، در واگن های قطار می پیچید. واگن ها همه خالی بودند و فقط در واگنی که من و او بودیم، دو تا صندلی لهستانی بود که ما رویش نشسته بودیم و هر بار که به ایستگاهی می رسیدیم یا از ایستگاهی حرکت می کردیم، صندلی هایمان قرچ قرچ صدا می کرد و ما با دستهایمان به دیوار آهنی قطار چنگ می زدیم که نیفتیم.

اوایل فقط نیمرخش را می دیدم، آن هم وقتی که به ایستگاهی می رسیدیم و نوری از بیرون رویش می افتاد.

از هر ایستگاهی که راه می افتادیم یک پلیس چاق که گشاد گشاد راه می رفت از واگن آخر داد می زد "بلیت لطفا". به جز بار اول که گوشه بلیت هایمان را با دندان پاره کرد، دفعه های بعدی فقط نور فانوسش را روی بلیت می گرفت و داد زنان، گشاد گشاد می رفت تا سر قطار و باز بر می گشت و دوباره بلیت هایمان را نگاه می کرد و می رفت ته قطار می ایستاد و باز داد می زد "بلیت لطفا" و آنقدر داد می زد تا به ایستگاه بعدی می رسیدیم و باز راننده آن جمله های تکراری را می گفت و باز راه می افتاد تا برسد به ما و بلیت هایمان را چک کند و در آن شب بارانی سرد که تمام هم نمی شد ما بارها بلیت هایمان را به او نشان دادیم و بار ها جمله های تکراری راننده را شنیدیم.

پلیسی که دائم بلیت هایمان را چک می کرد مست بود و دهانش بوی ودکا و سیگار و گوشت می داد و وقتی بلیت او را چک می کرد متلکی هم بارش می کرد، اما من صورتش را نمی دیدم چون پلیس کونش را به من می کرد و من نمی توانستم از پشت هیکل گنده اش، عکس العمل او را با نور فانوس پلیس مست ببینم.

هوا روشن نمی شد و هرچه بیشتر زمان می گذشت نور چراغ ها هم کمتر می شد. نور چراغ ایستگاه ها و حتی نور فانوس آقای پلیس چاق و نور آنقدر کم شد که من دیگر او را ندیدم و آقای پلیس هم یک بار که داشت از ته قطار داد می زد بلیت لطفا، ناگهان خفه شد و آقای راننده بعد از آنکه از یکی از ایستگاه ها که دیگر چراغ هایش نور نداشت حرکت کردیم دیگر آن جمله های تکراری را نگفت. قطار دیگر نایستاد تا آنکه وقتی هوا خیلی سرد شد، جایی نگه داشت. صدای کشیده شدن فلزی روی شیشه های قطار آمد و کم کم همه چیز روشن شد و ما مردانی را دیدیم که کارتک و چکش به دست داشتند و به ما لبخند می زدند و  دیدم که برف همه جا را سفید کرده است.

به ما آب گرم و رشته های ماکارونی خشک دادند و سر و پا و دست آقای پلیس را باند پیچی کردند . پیر مردی که دائم فریاد می زد شاش دارم را هم روی زمین، دمر خواباندند تا زخم های کونش هوا بخورد. کارگرها به او هم گفتند که بچه اش حالا حالاها به دنیا نمی آید و می تواند حالا حالا ها از حامله بودن و احساس اینکه بالاخره روزی مادر می شود لذت ببرد. و آن روز بود که نه نیمرخش را، بلکه تمام صوتش و اندامش را از روی لباس دیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا می شود با زن حامله ای که معلوم نیست کی می زاید  کاری کرد؟

ما چهار نفر بودیم و در همان ایستگاه تا تابستان سال بعد ماندیم. ما هر روز ماکارونی خشک و آب گرم می خوردیم و آقای پلیس با وجود آنکه جز آب گرم و ماکارونی چیزی نمی خورد، اما همچنان دهانش بوی ودکا و گوشت می داد و مست بود و گشاد گشاد راه می رفت و بلیت ما را مرتب چک می کرد و ما هم بلیت هایمان را نشانش می دادیم. به پیر مرد هم گیر می داد که بلیتش را نشان بدهد و او هم کارتی را نشان می داد و می گفت راننده قطار است و نیازی به بلیت ندارد اما شاش دارد.
September 22, 2009 2:00 PM