<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Khatmolgharayeb</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.khatmolgharayeb.com/atom.xml" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008-05-03://1</id>
    <updated>2008-11-15T10:55:59Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Open Source 4.1</generator>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/11/62.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.62</id>

    <published>2008-11-15T10:45:57Z</published>
    <updated>2008-11-15T10:55:59Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[از سفر می آید، امروز عصر می آید، به ایستگاه مرکزی می آید، به آن سالنی که کبوترها لا به لای آدم ها پرواز می کنند می آید و شاید با هم به گردش برویم، و او به زبانی که من نمی فهمم چیزهایی بگوید، و من به زبانی که او نمی فهمد چیزهایی بگویم، و لبخند بزنیم، و اردک ها را تماشا کنیم، و در ایستگاه مترو، وقتی باد سردی شروع به وزیدن می کند، از هم جدا شویم، شاید.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/10/53.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.53</id>

    <published>2008-10-14T23:09:18Z</published>
    <updated>2008-10-14T23:24:58Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[تهران که بودم گاهی هوس می کردم دوست دختری داشته باشم تیپ دخترهای شیک و پیک بالای شهر. از همان ها که صورتشان مثل عروسک است و لباس پوشیدنشان با لباس پوشیدن بقیه فرق می کند. از همان ها که ابروهای نازک دارند و صورتشان را گریم کرده اند، از همان ها که نگاه کردن شان زیباست و آرایش موهایشان از زیر روسری پیداست.<br /><br />اما نشد. یعنی کلا اموراتم جوری بود که با این جور آدم ها برخوردی نداشتم. سر کار که همیشه با چهارتا سبیل همکار بودم و تفریحم هم با همان ها یا چهارتا سبیل دیگر بود. سن و سالم هم جوری نبود که با این جور دخترها همکلاسی، چیزی باشم.<br /><br />چند باری آمار گرفتم بروم کلاس زبان مختلط، اما هرجا رفتم یا یکی دو روز قبلش پلمب شده بود یا جا نداشت یا دور بود، یا گران.<br /><br />بعد تازه، وقتی هم یکی دو روز این هوس را با خودم این طرف آن طرف می بردم، از سرم می پرید و اول آخرش با همان سبیل ها از کنج قهوه خانه سر در می آوردم.<br /><br />راستش، اعتماد به نفسی هم نداشتم برای این کارها، گاهی هم که اعتمادی پیدا می شد، توی فاز دیگری بودم کلا.<br /><br />اما دوبار همه چیز هماهنگ بود، یعنی از هر جهت آمادگی روحی روانی داشتم. یک بار یکی از همان تیپ دخترها، دور میدان ونک از من آدرسی پرسید.<br /><br />درست زیر تابلویی که رویش بزرگ نوشته شده بود «ایستگاه متروی میرداماد» و با یک فلش عظیم راه را نشان می داد ایستاده بود و شاید چون فکر کرد من جوانی سر به زیر و مودب هستم، از من آدرس ایستگاه متروی میرداماد را پرسید.<br /><br />من هم با اشاره ابرو، تابلوی بالای سرش را نشان دادم و این شد که فرصت از دست رفت.<br /><br />یک بار هم دختری با خصوصیاتی که گفتم را در یک عطاری دیدم. رفته بودم سم سوسک کش بخرم. او هم دنبال یک سم سوسک کش حسابی بود و داشت از پسر نو سبیلی که پشت دخل بود آمار سم ها را می گرفت.<br /><br />چون خودم را در این مسئله متخصص می دانستم و اعتماد به نفس کافی هم داشتم، خواستم بپرم وسط حرفش سر صحبت را باز کنم که یکی از هم خدمتی های دوران سربازی که حداقل هشت سال بود ندیده بودمش، از پشت مرا شناخت و بعد هم با هم رفتیم قهوه خانه و آخرش موبایلش را گرفتم که اگر گیر مقاومت بسیج افتادم زنگ بزنم نجاتم دهد. می گفت بعد از خدمت جذب مقاومت بسیج شده و در یکی از پایگاه ها کارمند است.<br /><br />یک بار هم البته توی شرکتی کار می کردم که منشی اش، از همین تیپ دختر ها بود، اما لحن حرف زدنش و اینکه عادت داشت برای احتمال انجام هر کاری، یک درصد تعیین کند (مثلا اینکه 65% احتمال دارد که تلفن سه بار در سه دقیقه زنگ بخورد) و این درصد ها را لاینقطع تکرار می کرد، از چشمم افتاد.<br /><br />چند بار دیگر هم موقعیت هایی بود، اما برای اینکه ثابت کنم مثل خیلی جوانان دیگر نیستم، بی خیال شدم. مثلا توی مینی بوس برای اینکه ثابت کنم اهل انگولک کردن نوامیس مردم نیستم، خودم را جمع می کردم یک گوشه و بیرون را نگاه می کردم یا اگر چشم به چشم کسی می شدم نگاهم را می دزدیدم یا فلان وبهمان.<br /><br />این شد که به عنفوان سی سالگی رسیدم و الان هم دیگر کلا مفهوم امورات دنیوی در مغزم جور دیگری شده است.<br /><br />الان داشتم<a href="http://www.khosoof.com/archive/435.php"> این عکس ها </a>را میدیدم که به <a href="http://www.khosoof.com/photo/00433-04-wf.jpg">این عکس</a> رسیدم و این چیز ها یادم آمد. حالا این که بهانه بود، گفتم امشب مزخرفی بنویسم، ساعت خوش بود، جور شد، نوشتم توی فاز دیگری بودم کلا، رفیقم موبایلش را برنداشت اینطوری شد.<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/10/52.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.52</id>

    <published>2008-10-11T16:10:29Z</published>
    <updated>2008-10-11T16:37:30Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[امروز دم غروب یک دفعه کنج عکسی که داشت برای آمدن عکسی دیگر محو می شد، خودم را دیدم. ایستاده بودم یک گوشه، با کتی که دیگر ندارمش و پلووری که هنوز دارمش اما دیگر نمی پوشمش، با کیفی که دورش انداختم با عینکی که الان بر چشمم است، خیره شده بودم به گوشه ای که نه یادم هست و نه در عکس معلوم است و بعد عکس رفت و در عکس بعدی من دیگر نبودم.<div><br /></div><div>امروز اولین تلاشم برای درست کردن حلوا در غربت شکست خورد. چند لیوان شکر و کمی زعفران اعلا و آرد و روغن را تبدیل کردم به یک قابلمه پر از خمیر زرد رنگ. اما بوی حلوا خانه را پرکرده.</div><div> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/09/51.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.51</id>

    <published>2008-09-11T22:38:22Z</published>
    <updated>2008-09-11T22:38:39Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[&nbsp;پارسال اين روزها تهران بودم، پدرم را هرروز می ديدم، مادرم را هرروز می ديدم، ذبيح الله را هم تقريبا هرروز می ديدم، مهران زنده بود، آرش اوستا بود، ماه رمضان بود، ظهر ها خوراکمان تن ماهی بود و الويه آماده با نان لواش، بعد از افطار قهوه خانه ای می رفتيم با ذبيح الله، قليان بود، هوا کثيف بود، گشت ارشاد بود. اينجا گشت ارشاد نيست، هوا تميز است، قليان هست، ذبيح الله نيست، قهوه خانه نيست، خبری از ماه رمضان نيست، آرش اوستايم نيست، مهران مرده است، زبيح الله جواب ايميل هايم را به زور می دهد، به پد رو مادرم هرروز تلفن ميزنم.&nbsp; ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/50.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.50</id>

    <published>2008-07-26T14:44:38Z</published>
    <updated>2008-07-26T14:48:31Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[گمانم که <a href="http://www.youtube.com/watch?v=S53-E5HI4jo&amp;feature=related">این آهنگ</a> اولین آهنگ خارجیی بود که شنیدم و خوشم آمد و سال ها ریتمش در گوشم مانده بود و دیشب سرانجام مای آرمی آو لاور رو یادم آمدم امروز سرچ کردم یافتم، همین الان دومی را هم پیدا کردم، <a href="http://www.youtube.com/watch?v=QG0vIiwWGGo">ایناهاش</a>. ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آقا جانم در فراغ ما شاعر مسلک شده است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/49.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.49</id>

    <published>2008-07-25T08:44:28Z</published>
    <updated>2008-07-25T09:05:56Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[دیروز داشتم با آقاجانم تلفنی صحبت می‌کردم. پرسید می‌دانی اینجا مخازن آشغال هم خوشبخت و بدبخت دارند؟ گفتم: چطور؟<br /><br />گفت، اینجا در هر خیابان و سر هر کوچه ای چند تا مخزن گذاشته اند که مردم زباله هایشان را بریزند&nbsp; بیست و چهار ساعت شبانه روز تا نیمه پر از زباله هستند، شیرابه سیاهی از زیر تنه شان جاریست و توی حُرم گرمای تابستان وقتی از کنارشان می‌گذری بوی تند زباله اذیتت می‌کند، انواع پشه و مگس از داخل شان بلند می‌شود و می‌نشیند و همگی خرسند از این خان بیکران به سورچرانی مشغولند.<br /><br />یک خیابان پائین تر اما، یکی از این مخازن را درست روبه روی یک مغازه گل فروشی کار گذاشته اند،&nbsp; همیشه پر است از شاخه و برگ اضافی و گل های نیمه پژمرده که دیگر خریدار ندارند، وقتی توی حُرم گرمای روز یا خُنکای دلپذیر عصرگاهی از کنار آن می گذری هنوز هم بوی خوش گل از داخل آن به مشام می‌رسد و وقتی مرد گل فروش بغلی از شاخه و برگ و گل نیمه پژمرده در آن سرازیر می‌کند ، دسته‌ای پروانه رنگارنگ و کوچک بزرگ به هوا بلند می‌شوند و منتظرند تا در فرصتی دیگر شاید بتوانند از گل های پژمرده بهره ای دیگر بگیرند. بقیه مخازن از دور با خوشان می گویند : چه مخزن خوشبختی، می‌شود ما هم یک روز آنجا باشیم ولی هیچ وقت به آرزویشان نمی‌رسند چون عمرشان کفاف نمی‌دهد.<br /><br />این را آقا جانم برایم ایمیل کرده بود<br /><br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/48.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.48</id>

    <published>2008-07-13T07:06:55Z</published>
    <updated>2008-07-13T07:08:45Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[الان در خارج ماه جولای است. می شود چیزی توی مایه های تیر و مرداد خودمان.<br /><br />الان در خارج دارد باران می بارد و هوا بسیار سرد شده است.<br /><br />یعنی عمرا در مملکت خودمان الان روی قله توچال هم چنین هوایی پیدا نمی کنید.<br /><br />ولی خداییش خیلی حال می دهد.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/47.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.47</id>

    <published>2008-07-11T10:38:35Z</published>
    <updated>2008-07-11T10:46:38Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<div align="right">عرض به حضورتان، اینترنت بانکینگ طی 24 ساعت گذشته تبدیل به جذاب ترین دلمشغولیم شده است. غروب دیروز، سرانجام دم و دستگاهش را رجیستر کردم و&nbsp; الان دقیقا می دانم چقدر پول دارم.<br /><br />البته در ایران هم یک زمانی حساب بانک سامان داشتم که آن هم جالبی بود برای خودش اما این یکی خب خیلی خارجی تر است.<br /><br />در روز های گذشته، برای ساعاتی تصمیم گرفتم سگ بخرم، آن هم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Labrador_Retriever">لابرادور</a>، اما خوب که فکر کردم پشیمان شدم.<br /><br />به همین سادگی<br /><br /></div><div align="right"> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/46.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.46</id>

    <published>2008-07-02T14:52:54Z</published>
    <updated>2008-07-02T15:10:55Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<div align="right">یادم هست از دوران کودکی یعنی از اول دبستان تا چهارم دبیرستان دوستی داشتم که خیلی بچه مایه دار بود و همیشه یواشکی، دور از چشم بابام و باباش، به من فخر می فروخت.<br /><br />البته بابای رفیقم خودش آخر فخر فروش بود، قجر بودند دیگر، چاره ای نبود، یادم هست همان وزهای اول که با این رفیقم در حیاط دبستان قدیم می زدیم، باباش که مثل سلطان روی پله های ساختمان مدرسه ایستاده بود به من یک 10 تومانی پاره داد تا برای خودم پیراشکی بخرم، اما من خداوکیلی پول تو جیبی داشتم و به قول بچه ها والدینم هر روز صبح انواع و اقسام خوردنی ها را که در مدرسه به آن ها «تغذیه» می گفتن توی کیفم می گذاشتند.<br /><br />خلاصه من خواستم اینها را بگویم اما رفیقم و باباش فکر کردند من تعارف می کنم و به زور برای من یک پیراشکی مانده بو گندو از دکه کثافت عباس آقا، بابای مدرسه خریدند و مجبورم کردند تا ته بخورمش، بعد هم فکر کردند که یک گرسنه بدبخت را سیر کرده اند، خلاصه خیلی لجم در آمد.<br /><br />بگذریم، یکی از مسائلی که این رفیقم همیشه توی سرم می زد «تنیس رفتن» بود. در نتیجه به دلیل تاثیرات عمیقی که این رفاقت در وجود من گذاشت از تنیس و کسانی که تنیس بازی می کنند متنفر بودم، اما امروز خودم دارم می روم راکت تنیس بخرم.<br /><br />بنابر این اینکه می گویند آدم ها وقتی می آیند خارج عوض می شوند حقیقت دارد.<br /></div><div align="right"> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/45.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.45</id>

    <published>2008-07-01T16:26:55Z</published>
    <updated>2008-07-01T16:29:53Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<div align="right">امروز ظهر بعد از آنکه یک مگس سمج را با روزنامه گاردین کشتم، متوجه شدم که خیلی باکلاس و خارجی شده ام.<br /></div><div align="right"> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/07/44.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.44</id>

    <published>2008-07-01T09:51:14Z</published>
    <updated>2008-07-01T09:52:47Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[امروز به حمد الله دماغی داریم.<br /><br />اگر چه از خانواده بی خبریم و اگر چه آن زن اکراینی که قرار بود بیاید خانه را کمی تمیز کند دودر کرد.<br /><div align="right"> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/06/43.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.43</id>

    <published>2008-06-30T21:20:13Z</published>
    <updated>2008-06-30T21:20:36Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[شاید باورش برایتان سخت باشد، اما امروز برای اولین بار در عمرم تنیس بازی کردم.<br /><br />با رفیق مان بودیم، ایشان هم دفعه اولش بود، اما قبلا با پلی استیشن تنیس بازی کرده بود و این مسئله، همراه با وزن کمتر یا به عباریتی سبکبالی بیشتر، باعث شد موفق شود مرا در سه ست پیاپی شکست دهد.<br /><br />آقا من همیشه فکر می کردم این آدم هایی که تنیس بازی می کنند، ضربات محکمی به توپ می زنند، اما امروز دیدم که نه، اینطوری ها هم نیست، تازه آدم باید یک جورهایی حتی سرعت توپ را هم با راکت بگیرد.<br /><br />خلاصه وقتی داشتیم از زمین بیرون می آمدیم جوانکی که امورات زمین ها را انجام می داد، با پوزخندی از کنارمان گذشت.<br /><br />اما ما نامید نشدیم، به هر حال دفعه اول بود و همه می دانند که هیچ کس از شکم مادرش تنیسور بیرون نمی آید، بلکه این تمرین و ممارست است که در کنار آموزش خوب و پول فراوانی که به جیب صنف زمین تنیس داران می رود است که یک جواب لاقید را تبدیل به مایکل شوناخر می کند.<br /><br />این وسط شاید جالب باشد که بدانید، یکی از آرزوهای من رسیدن به سمت «مربی تیم ملی» است. البته رشته اش زیاد فرقی نمی کند، ولی خب، فوتبال را ترجیح می دهم، البته آرزوی دیگرم هم، مثل بیشتر آقایان، همچنان خلبانی و بعد هم ملوانی است.<br /><br />خدا را چه دیدید، با توجه به دامنه تغییرات زندگی ام در چهار سال گذشته، بعید نیست چند سال دیگر روی نیمکت مربی گری، یا در کابین خلبان یا مشغول تماشای این، اردک های قطبی که اسمشان را یادم رفته اما خیلی موجودات باحالی راستی، همه این حرف ها به کنار من یک آرزوی اساسی دارم که با هیچ کدام از این آرزو های درپیت قابل مقایسه نیست، آرزو این است: «ای کاش ریش انبوهی داشتم» در حقیقت این آرزوی اصلی من در زندگی است.<br /><br />آقا جانم ماشالله اگر تیغ نیندازد هم ریش انبوهی دارند و هم سبیل مرتبی، اما فقط کچلی، نزدیک بینی و البته کمی هم فربهی شکم از آقا جانم به ما ارث رسیده که البته شاکریم و مخلصیم و خدا می داند که بد جور خاطرش را می خواهیم.<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روابط خارج از قانون در قوه قضائیه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/06/42.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.42</id>

    <published>2008-06-29T22:06:07Z</published>
    <updated>2008-06-29T22:51:07Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<div align="right">در این برنامه ابتدا نکاتی درباره حاشیه های بازی فینال جام ملت های اروپا می خوانید، سپس سراغ دوست عزیزی از کرمان می رویم و خاطرات او را با هم مرور می کنیم، پس از یک تنفس چند خطی به نکات جالب و خواندنی دیگری می رسید که واقعا دلتان شاد می شود در پایان هم می توانید در یک بازی دوست داشتنی و جذاب شرکت کنید.<br /><br />امشب به میدانی که گویا خیلی قدیم ها میدان مرکزی شهر بوده است رفتم و بازی فوتبال اسپانیا و آلمان را در آن محل از تلویزیون خیلی بزرگی که یک گوشه علم شده بود، دیدم.<br /><br />همانطور که از قبل پیش بینی می کردم، بعد از بازی طرفداران تیم بازنده یعنی آلمان، خیلی ناراحت و طرفداران تیم برنده، یعنی اسپانیا خیلی خوشحال بودند. به جرات بگویم، از هفته ها قبل این مسئله را پیش بینی کرده بودم و ازاینکه با چشمان خودم درست درآمدن این پیش بینی را دیدم خوشحال شدم.<br /><br />اصولا شخصا طرفدار تیمی نبودم، چون گفتم هرکدام ببازد ممکن است ناراحت شوم، بنابراین مثل یک مرد، بی طرف ماندم ولی اصولا ته دلم با اسپانیا حال می کردم چون اصولا این کشور بانوان خیلی زیبایی در دامان خود می پرورد که البته امشب به عین دیدم.<br /><br />نکته دیگری که برایم جالب بود و احتمالا برای شما هم جالب است این بود که برای اولین بار در عمرم یک مراسم اختتامیه بدون سانسور دیدم. البته بازی هم بدون سانسور بود و هروقت دوربین طرف تماشاچیان می رفت مجبور نبودم صورت آقای خیابانی یا تماشاگران یکی از مسابقات باشگاهی امارات را تماشا کنم.<br /><br />به حمد الله امنیت میدان هم خوب بود و فقط دو تا آدم الکلی کمی با بطری آب جو توی سر هم زدند که اول بساط ملاعبت حاضران شد و بعد هم با تذکر یک آقای پلیس ماجرا تمام شد.<br /><br />نکته جالب دیگری هم بود و آن تدارک توالت های سیار بود که بسیار کار پسندیده ای به نظرم آمد. البته ایران چون آب جو ممنوع است، زیاد نیازی به خرید این توالت های سیار از کشور های خارجی نیست.<br /><br />گفتم توالت سیار یاد توالت صحرایی های دوران مقدس سربازی افتادم که چه صحنه های بدیعی می آفرید.<br /><br />ضمنا با تشکر از تمام عزیزانی که ایمیلی یا حضوری دلیل آپ دیت نشدن وبلاگ دوست داشتنی و پر مخاطب ختم الغرایب را پرسیدند، باید عرض کنم که حقیقتش پسوردش را یادم رفته بود و اصلا آن کلمه ای را هم که باید می دانستم تا پسورد جدید بگیرم را هم یادم نبود این شد که مدتی کار خوابید البته همانطور که حدس می زنید این خالی بندی محض است چون من کلا چهارتا پسورد برای تمام زندگی ام دارم و این چهار تا را هم قشنگ حفظ کرده ام. <br /><br />در این بین مخصوصا از دوست عزیزم، کمال از نیشابور تشکر می کنم که همیشه به این وبلاگ لطف دارد، کمال عزیزم ممنون.<br /><br />حالا بد نیست یک بازی وبلاگی هم همینجا راه بیندازیم، چون اخیرا مد شده و خیلی کار جالب و جذابی می باشد. مسابقه این است که هرکس اسم چهار نفر را بنویسد و بعد توضیح دهد که چرا اسم این چهار نفر را نوشته و اسم چهار نفر دیگر را ننوشته است.<br /><br />از عباس، حمیرا، فریدون و نویسنده وبلاگ خوب سایه بون عشق دعوت می کنم این بازی رو شروع کنن و در وبلاگاهایشان بنویسند و البته همانطور که رسم این بازی های وبلاگی است از دوستان دیگر هم دعوت کنند. فقط تروخدا یادتون نره یادتون نره به منبع لینک بدین...<br /><br /></div><div align="right"> </div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/06/41.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.41</id>

    <published>2008-06-17T15:40:40Z</published>
    <updated>2008-06-17T15:59:08Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<p align="right">رفیقم ایمیل زده بود که رفته چهاراه کالج آبگوشت زده مرگ* جای مرا هم خالی کرده. می خواستم بپرسم توی این چند ماه پیکی هم به سلامتی رفیق سفر کرده زده یا نه، یادم رفت.</p>
<p align="right">* خیلی توپ، درجه یک، الگانس...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khatmolgharayeb.com/2008/06/40.php" />
    <id>tag:www.khatmolgharayeb.com,2008://1.40</id>

    <published>2008-06-17T15:37:59Z</published>
    <updated>2008-06-17T16:13:11Z</updated>

    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.khatmolgharayeb.com/">
        <![CDATA[<p align="right">دیروز دم غروب، خراب شده بود روی نرده‌های بالکن، زل زده بود به کنج سرخ آسمان و سیگارمی‌کشید. صندلی برایش بردم؛ نشت، می‌گفت ته دلش را که شخم می‌زند هیچ کس را پیدا نمی‌کند، حالا مانده که خوشحال باشد یا ناراحت.</p>
<p align="right">&nbsp;سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد و حرف می‌زد، یادم نمانده چه می‌گفت، تو فکر بودم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
